خرید بک لینک
قرار بود سرویس اینفینیت را بهشان تحویل بدهم.باید به همان کسی تحویل می دادم که پارسال همین موقع، یکی از سرویس ها را مثلا به من تحویل داده بود و بعدا من فهمیدم چققققققققققققققدر چیزهای بیشتری وجود داشته که او می دانسته و مخصوصا به من تحویل نداده! مثلا اینکه شماره تلفن خط طلایی شرکت مذکور را می دانسته و مخصوصا به من نگفته؛ من هی می دیدم هربار او زنگ می زند ظرف پنج دقیقه تلفنش وصل می شود و هربار من زنگ می زنم چهل و پنج دقیقه باید پشت خط بمانم تا بالاخره یک نفر جواب تلفنم را بدهد! کاشف به عمل آمد ما چندین سال است یک خط خطلایی در شرکت مذکور داریم اما من روحم هم خبر نداشته! و قِص علی هذا بدجنس بازی هایی از این قبیل! حالا قرار بود من چیزی را به او تحویل بدهم و بهترین فرصت بود که تلافی کنم. بهترین فرصت بود که دهنش را سرویس کنم و دلم حسابی خنک شود!یک هفته ی تمام بود که داشتم فکر می کردم آیا با وَرِ بدجنس وجودم پیش بروم و نصفه تحویل بدهم یا وَرِ مهربان وجودم را بغل کنم و دوتایی با هم کامل تحویلش بدهیم؟ از سیصد نفر در این باره سوال پرسیدم؛ حتی چهار ساعت قبل از تحویل، انقدر توی ذهنم سناریوهای مختلف را پیش برده بودم که مغزم داشت می ترکید و می خواستم زنگ بزنم به بابا از زُلالیِ وجودش کسب تکلیف کنم. بعد فکر کردم حتما مریض دارد و سرش شلوغ است. به جایش زنگ زدم به داداش و داستان ها را برایش توضیح دادم. گفت هر کار خودت دوست داری انجام بده ولی بعدش پای کاری که کردی وایسا. اگه می خوای بدجنس باشی و تلافی کنی و نصفه تحویل بدی بعدش باید پای بدجنس بودن وایسی و عذاب وحدان نگیری به خاطر بدجنس بودنت. اگر هم خواستی کامل تحویل بدی، پاش وایسا که بعدا حرص نخوری چرا بدجنس بازی ها رو تلافی نکردی.گفتم، خب این ک

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: دوشنبه 28 شهريور 1401 ساعت: 9:13

از صبح كه نشسته ام اينجا پشت ميزش، دلم دارد مثل سیر و سرکه می جوشد. شاید حتی بگویم بیشتر از سیر و سرکه؛ دلم دارد یک بار می آید بالا و دوباره می رود پایین و هی بالا و پایین می شوم انگار.مجبورم کرده اند بنشینم اینجا و تلفن جواب بدهم امروز؛ اما اینجا را نمی خواهم. مکان قبلی خودمان را می خواهم. مکان قبلی و تنهایی خودمان را می خواهم. که بنشینیم و دوتایی حرف بزنیم و بگوییم چطور می شود به همه چیز این زندگی خندید. که بگوییم چطور می شود ترک دیوار را هم نگاه کرد و لبخند زد.این آدم ها را نمی خواهم؛ آدمِ خودم را می خواهم. دلم برایش تنگ شده و بدونِ او حرفم نمی آید انگار. بدون او نمی توانم این آدم ها و این محیط را تحمل کنم. دویست هزار بار از صبح رفته ام بیرون و دوباره برگشته ام داخل و هی نفس های عمیق کشیده ام و خودم را دعوت به آرامش کرده ام. دلم کس دیگری را می خواهد که بدون او، تحمل کردن اینجا برایم سخت، خیلی سخت است. خیال می کنم چیزی را گم کرده ام و هی دنبالش می گردم انگار؛ لحظه شماری می کنم که برگردد زودتر.می دانم او دیگر آن آدم سابق نیست. و آن آدم سابق هم نمی شود. می دانم اگر برگردد من غریبه ترین آدم روی کره ی زمین خواهم بود؛ و همه ی آدم های دیگر نزدیک تر از من می شوند. همه ی اینها را می دانم اما اینجا را نمی خواهم اینطوری بدون او. انقدر نچسب و حوصله سر بر. با آدم هایی که اگر او نباشد، یک دقیقه تحمل کردنشان هم برایم ممکن نیست.نمی دانم کی بر می گردد. از حالا اضطرابِ برگشتنش را دارم و دلم شور می زند. اگر از چیزی که من تصور می کنم درب و داغون تر شده باشد چه؟ اگر از چیزی که خیال می کنم بی روح تر و افسرده تر برگردد چه؟؟از تصور دوباره دیدنش اضطراب و تپش قلب می گیرم.ضمیمه 1 : این خیلی عجیب است

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: دوشنبه 28 شهريور 1401 ساعت: 9:13

زندگی شاید هیچ وقت آنطور که ما خیال می کنیم پیش نرود. همه چیز را همینطوری در ذهنم نگه داشته بودم که در یکی از روزهای همین هفته به او بگویم شان. حرف ها و جمله هایم را همینطوری کنار هم چیده بودم که وقتی در این هفته دیدمش، سر یک فرصت مناسب به او بگویم و حسم را بیان کنم. همه چیز عوض شد اما. اتفاقات دیگری افتادند که حرف هایم را کمرنگ می کنند. نگفته هایم را همچنان "ناگفته" باقی می گذارند و همه چیز، واقعا "همه چیز" پیشِ اتفاقی که حالا افتاده رنگ می بازد.

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: دوشنبه 28 شهريور 1401 ساعت: 9:13

صفحه بندی